|
|
|
|
|
يکی از مديران آمريکايی که مدتی برای يک دوره آموزشی به ژاپن رفته بود ، تعريف کرده است که روزی از خيابانی که چند ماشين در دو طرف آن پارک شده بود می گذشتم رفتار جوانکی نظرم را جلب کرد . او با جديت وحرارتی خاص مشغول تميز کردن يک ماشين بود ، بی اختيار ايستادم . مشاهده فردی که اين چنين در حفظ و تميزی ماشين خود می کوشد مرا مجذوب کرده بود . مرد جوان پس از تميز کردن ماشين و تنظيم آيينه های بغل ، راهش را گرفت و رفت و چند متر آن طرفتر در ايستگاه اتوبوس منتظر اتوبوس ايستاد . رفتار وی گيجم کرد . به او نزديک شدم و پرسيدم مگر آن ماشينی را که تميز کرديد متعلق به شما نبود ؟ نگاهی به من انداخت و با لبخندی گفت :نه اما من کارگر کارخانه ای هستم که آن ماشين از توليدات آن کارخانه است . دلم نمی خواهد اتومبيلی را که ما ساخته ايم کثيف و نامرتب جلوه کند . |
||
|
:: لینک ثابت ::
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387 0:15 قبل از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
پیرمردی صبح زود از خانهاش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید . عابرانی که رد میشدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه" پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجلهاش را پرسیدند . زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا میروم و صبحانه را با او میخورم. نمیخواهم دیر شود ! پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر میدهیم. پیرمرد با اندوه گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتا مرا هم نمیشناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمیداند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که اورا می شناسم ... من که میدانم او چه کسی است ...! |
||
|
:: لینک ثابت ::
دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 7:32 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی میکرد که سالها بچهدار نمیشد. او نذر کرد که اگر بچهدار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچهدار شد!
روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر از طرف قناد دم در بود. روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم در بود. روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد. حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازهاش را باز کند، با چه نظرهای روبرو شد؟ چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده بودند و غر میزدند که پس این مردک چرا مغازهاش را باز نمیکند. . .
.
|
||
|
:: لینک ثابت ::
جمعه نهم فروردین 1387 6:4 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند . مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی ! حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت . به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند . افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت : من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده ! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی ! سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت . -منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟ سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم . اون گفت : " جیم .... من می دونستم که تو به کمک من می آیی !!! |
||
|
:: لینک ثابت ::
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 5:42 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
خانم جواني در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جايي كه بايد ساعات بسياري را در انتظار مي ماند، كتابي خريد. البته بستهاي كلوچه هم با خود آورده بود. او روي صندلي دستهداري در قسمت ويژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه كند. در كنار او بستهاي كلوچه بود، مردي نيز نشسته بود كه مجلهاش را باز كرد و مشغول خواندن شد. وقتي او اولين كلوچهاش را برداشت، مرد نيز يك كلوچه برداشت. در اين هنگام احساس خشمي به او دست داد، اما هيچ چيز نگفت. فقط با خود فكر كرد: "عجب رويي داره! اگر امروز از روي دنده چپ بلند شده بودم چنان نشانش مي دادم كه ديگه همچين جراتي به خودش نده!" هر بار كه او كلوچهاي بر مي داشت مرد نيز با كلوچهاي ديگر از خود پذيرايي ميكرد. اين عمل او را عصباني تر مي كرد، اما نمي خواست از خود واكنشي نشان دهد. وقتي كه فقط يك كلوچه باقي مانده بود، با خود فكر كرد: "حالا اين مردك چه خواهد كرد؟" سپس، مرد آخرين كلوچه را نصف كرد و نيمه آن را به او داد. "بله؟! ديگه خيلي رويش را زياد كرده بود." تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراين، كيف و كتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتي كه در صندلي هواپيما قرار گرفت، در كيفش را باز كرد تا عينكش را بردارد، و در نهايت تعجب ديد كه بسته كلوچهاش، دست نخورده، آن جاست. تازه يادش آمد كه اصلا بسته كلوچهاش را از كيفش درنياورده بود. خيلي از خودش خجالت كشيد!! متوجه شد كه كار زشت در واقع از جانب خود او سر زده است. مرد بسته كلوچهاش را بدون آن كه خشمگين، عصباني يا ديوانه شود با او تقسيم كرده بود |
||
|
:: لینک ثابت ::
جمعه سوم اسفند 1386 0:46 قبل از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
نزديكيهاي ساعت 9 بود كه تقريبا همه اعضاي گمرك خرمشهر براي بازكردن و تفتيش چند صندوق چوبي بزرگ خوش ظاهر كه از آمريكا آمده بود گرد يكديگر جمع شدند. پيشخدمتها با تيشه و تبر به كندن ميخ و تختههاي روي جعبه مشغول شدند و پس از آنكه پوشال روي صندوقها را پس زدند بوي خوشي برخاست كه همه مطمئن شدند صندوقها محتوي شكلات ميباشند. طبق معمول در يك قوطي باز شد و يكي از كارمندان براي خود و رفقايش از آن شكلاتها مقداري برداشت. طعم و مزه شكلاتها نيشها را باز كرد و دهن همه به جنبش افتاد و متعاقب آن چندين بسته ديگر مورد ناخنك حضرات از رئيس گرفته تا مامورين جزو اداره قرار گرفت و گذشته از آن هر يك از اعضا چندين بسته نيز براي اهل بيت خود كنار گذاشتند كه موقع ظهر با خود ببرند! يك ساعت بعد صندوقها ميخكوب و براي تحويل شدن به صاحب جنس آماده بدو و كارمندان نيز در پشت ميزهاي خود مشغول كار شدند ولي گاهگاهي صداي زنگ بلند ميشد و كارمندان به پيشخدمتها ارد آب خوردن ميدادند. لحظه به لحظه مرض عطش در عمارت گمرك شدت يافت و به فاصله نيم ساعت بشكه حلبي بزرگ عمارت گمرك خالي و دوباره پر از آب شد ولي تشنگي كارمندان از بين نرفت! رئيس خواست به منزل جيم شود ديد معاون اداره تقاضاي دوساعت مرخصي كرده و ساير اعضا نيز هركدام به بهانهاي طلب مرخصي نموده و قصد خروج را دارند. ناچار در جاي خود باقي ماند. صداي قار و قور شكم اعضاي دله گمرك از هر طرف بلند بود و در عرض چند دقيقه هجوم عمومي به طرف مستراح شروع شد ولي بدبختانه يا خوشبختانه عمارت گمرك بيش از يك آبريزگاه گلي و يك آفتابه حلبي نداشت. لحظه به لحظه مراجعه كنندگان مستراح زيادتر شد و بعد از يك ربع هيچكس در اتاقها ديده نميشد. همه براي رفتن به مستراح از سروكول هم بالا ميرفتند. فراش، انديكاتور نويس، بازرس، هيچكدام طاقت يك دقيقه انتظار را نداشتند. هر كس هم كه داخل جايي بود به اين زوديها كارش تمام نميشد به همين جهت هر كس داخل ميشد يك فصل فحش از بيرونيها ميشنيد تا كارش تمام شود و بيرون بيايد. جناب رئيس به گمان اينكه آنجا هم تك و توش بر ميدارد با طمطراق عازم شد ولي احدي ملاحظه او را نكرد. كم كم صداي او هم بلند شد كه: منتظر خدمتتان ميكنم، به بندرعباس انتقالتان ميدهد، حمالها، فلان فلان شدهها، چرا ملاحظه رئيس و مرئوسي را نميكنيد؟ ولي هيچكدام از اين حرفها و تعارفها اثري نداشت! در اين گيرودار رئيس بيچاره دفعتا متوجه خود شد و ديد كه شلوار خود را مظفرانه كثيف كرده است! خواست به گوشهاي برود و شلوار خود را عوض كند كه ناگهان اتومبيل شيك آخرين سيستمي جلوي عمارت گمرك ترمز كرد و يكي از بازرسهاي معروف گمرك جنوب كه مامور سركشي گمرك خرمشهر بود پياده شد. اولين چيزي كه نظر او را به خود جلب كرد اين بود كه در گزارش خود بنويسد: نبودن پاسبان جلوي عمارت.... از پلهها بالا رفت، هيچكدام از اعضا را نديد. از درون اتاقها هم صداي نفسكشي شنيده نميشد. بدبخت با عصبانيت به طرف اتاق رئيس رفت. رئيس بدبخت از مشاهده بازرس خود را باخت و رنگ از رويش پريد و از اينكه به علت اشكالات فني! نميتوانست از جا بلند شده و تعارف بكند بياندازه شرمگين شد با اين حال با لكنت زبان خير مقدمي گفت و اضافه نمود كه به علت رماتيسم و درد پا قادر به تكان خوردن نيستم و بعد هم زنك زد تا فراش آمده و براي مهمان تازه وارد چاي و شيريني بياورد ولي هيچكس در راهروهاي عمارت وجود نداشت تا به زنگ رئيس پاسخ دهد! بازرس در حالي كه از اين قضيه در فكر فرو رفته بود چند دور با عصبانيت طول اطاقها را طي نمود و در اين اثنا يكمرتبه چشمش از پنجره به بيرون افتاد و از مشاهده هجوم اعضا و معاون گمرك به مستراح بياختيار خندهاش گرفت. مخصوصا چندنفري كه طاقت نياورده و دولادولا در گوشههاي حيات، پشت درختهاي نخل مشغول! شده بودند، توجهش را بيشتر جلب كرده و بر تعجبش افزوده بود! بوي تعفن گيج كنندهاي فضاي گمرك را معطر ساخته بود! تمام اين جريانات كه باعث رسوايي كارمندان گمرك گرديده بود شاهكار يك جوان ارمني بود كه مرتبا از آمريكا شيريني و شكلات وارد ميكرد و چون هردفعه بيش از نصف هر صندوق را آقايان محض تبرك! ميچشيدند و طبق معمول هيچ مرجعي هم براي شكايت نداشت، حقهاي به كار زده و يك بار سفارش داده بود كه براي او شكولاكس يعني شكلات مسهل بفرستند و به طريقي كه ملاحظه شد به بهترين وجهي انتقام خود را از شكمهاي دله كارمندان گمرك خرمشهر گرفت! |
||
|
:: لینک ثابت ::
پنجشنبه دوم اسفند 1386 11:45 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلياِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلياِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه ماهي سيروبل به شما بدهم اين طور نيست؟ - چهل روبل . - نه من يادداشت كردهام، من هميشه به پرستار بچههايم سي روبل ميدهم. حالا به من توجه كنيد. شما دو ماه براي من كار كرديد .. - دو ماه و پنج روز -دقيقاً دو ماه، من يادداشت كردهام. كه ميشود شصت روبل. البته بايد نُه تا يكشنبه از آن كسر كرد همان طور كه ميدانيد يكشنبهها مواظب «كوليا»نبوديد و براي قدم زدن بيرون ميرفتيد. و سه تعطيلي … « يوليا واسيلياونا» از خجالت سرخ شده بود و داشت با چينهاي لباسش بازي ميكرد ولي صدايش درنميآمد . - سه تعطيلي، پس ما دوازده روبل را ميگذاريم كنار. «كوليا» چهار روز مريض بود آن روزها از او مراقبت نكرديد و فقط مواظب «وانيا»بوديد فقط «وانيا » و ديگر اين كه سه روز هم شما دندان درد داشتيد و همسرم به شما اجازه داد بعد از شام دور از بچهها باشيد . دوازده و هفت ميشود نوزده . تفريق كنيد… آن مرخصيها… آهان… چهل ويكروبل، درسته؟ چشم چپ«يوليا واسيلياِونا» قرمز و پر از اشك شده بود. چانهاش ميلرزيد . شروع كرد به سرفه كردنهاي عصبي. دماغش را پاك كرد و چيزي نگفت . - و بعد، نزديك سال نو شما يك فنجان و نعلبكي شكستيد. دو روبل كسر كنيد . فنجان قديميتر از اين حرفها بود، ارثيه بود، امّا كاري به اين موضوع نداريم. قرار است به همه حسابها رسيدگي كنيم. موارد ديگر: بخاطر بيمبالاتي شما «كوليا » از يك درخت بالا رفت و كتش را پاره كرد. 10 تا كسر كنيد. همچنين بيتوجهيتان باعث شد كه كلفت خانه با كفشهاي «وانيا » فرار كند شما ميبايست چشمهايتان را خوب باز ميكرديد. براي اين كار مواجب خوبي ميگيريد . پس پنج تا ديگر كم ميكنيم . … در دهم ژانويه 10 روبل از من گرفتيد .. « يوليا واسيلياِونا» نجواكنان گفت: من نگرفتم -امّا من يادداشت كردهام . - خيلي خوب شما، شايد … - از چهل ويك بيست و هفتا برداريم، چهارده تا باقي ميماند . چشمهايش پر از اشك شده بود و بيني ظريف و زيبايش از عرق ميدرخشيد. طفلك بيچاره ! -من فقط مقدار كمي گرفتم . در حالي كه صدايش ميلرزيد ادامه داد : من تنها سه روبل از همسرتان پول گرفتم … نه بيشتر . - ديدي حالا چطور شد؟ من اصلاً آن را از قلم انداخته بودم. سه تا از چهارده تا به كنار، ميكنه به عبارتي يازده تا، اين هم پول شما سهتا، سهتا، سهتا … يكي و يكي . يازده روبل به او دادم با انگشتان لرزان آنرا گرفت و توي جيبش ريخت . به آهستگي گفت: متشكّرم جا خوردم، در حالي كه سخت عصباني شده بودم شروع كردم به قدم زدن در طول و عرض اتاق . پرسيدم: چرا گفتي متشكرم؟ - به خاطر پول . - يعني تو متوجه نشدي دارم سرت كلاه ميگذارم؟ دارم پولت را ميخورم؟ تنها چيزي ميتواني بگويي اين است كه متشكّرم؟ -در جاهاي ديگر همين مقدار هم ندادند . - آنها به شما چيزي ندادند! خيلي خوب، تعجب هم ندارد. من داشتم به شما حقه ميزدم، يك حقهي كثيف حالا من به شما هشتاد روبل ميدهم. همشان اين جا توي پاكت براي شما مرتب چيده شده . ممكن است كسي اين قدر نادان باشد؟ چرا اعتراض نكرديد؟ چرا صدايتان درنيامد؟ ممكن است كسي توي دنيا اين قدر ضعيف باشد؟ لبخند تلخي به من زد كه يعني بله، ممكن است بخاطر بازي بيرحمانهاي كه با او كردم عذر خواستم و هشتاد روبلي را كه برايش خيلي غيرمنتظره بود پرداختم . براي بار دوّم چند مرتبه مثل هميشه با ترس، گفت: متشكرم پس از رفتنش مبهوت ماندم و با خود فكر كردم در چنين دنيايي چقدر راحت ميشود زورگو بود . آنتوان چخوف |
||
|
:: لینک ثابت ::
شنبه بیست و هفتم بهمن 1386 4:12 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت راهي به جز گريز برايم نمانده بود اين عشق آتشين پر از درد بي اميد در وادي گناه و جنونم كشانده بود رفتم كه داغ بوسه ي پر حسرت تو را بر اشكهاي ديده ز لب شستشو دهم رفتم كه نا تمام بمانم در اين سرود رفتم كه با نگفته به خود آبرو دهم رفتم ، مگو ، مگو كه چرا رفت ، ننگ بود عشق من و نياز تو و سوز و ساز ما از پرده ي خموشي و ظلمت ، چو نور صبح بيرون فتاده بود به يك باره راز ما رفتم كه گم شوم چو يكي قطره اشك گرم در لا به لاي دامن شب رنگ زندگي رفتم كه در سياهي يك گور بي نشان فارغ شوم ز كشمكش و جنگ زندگي من از دو چشم روشن و گريان فروختم از خنده هاي وحشي طوفان گريختم از بستر وصال به آغوش سرد هجر آزرده از ملامت وجدان گريختم اي سينه در حرارت سوزان خود بسوز ديگر سراغ شعله ي آتش ز من مگير مي خواستم كه شعله شوم سركشي كنم مرغي شدم به كنج قفس بسته و اسير |
||
|
:: لینک ثابت ::
جمعه پنجم بهمن 1386 8:32 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
آقای الف سر کار با رئیسش دعوایش شده، سه ماه است حقوق او را ندادهاند. در راه برگشتن به خانه، پژویی به ماشینش میمالد و در میرود. نیم ساعت در هوای سرد زمستانی درصف نان میایستد. نانوا اعلام میکند که نان تمام شد. از سوپر محل نان باگت بیات و چند تخم مرغ میخرد و به خانه میآید. به نامزدش زنگ میزند. پدرش گوشی را برمیدارد و میگوید اگر شرایطی که گفتم تا دوماه دیگر فراهم نکنی(خانه و ماشین و مخارج عروسی مفصل و...) دخترم را میدهم به پسرعموی بازاریاش. سپس نامزدش هم گوشی را میگیرد و با شرمندگی میگوید تورا خیلی دوست دارم اما روی حرف پدرم هم نمیتوانم حرف بزنم. آقای الف برای فرار از سرمای اتاق روی گاز چایی میگذارد. مقدار متنابهی گریه میکند. بعد میرود کنار پنجره. دانههای درشت برف در حال باریدن هستند. به رویا فرو میرود. یادش میآید چقدر برف دوست دارد و قدم زدن دست در دست نامزدش روی برفها.... کامپیوترش را روشن میکند. توی وبلاگش مینویسد: چه زیباست رقص دانههای برف وقتی نرم نرمک بر زمین فرود میآیند... -------- خانم ب 6 صبح بیدار میشود برای شوهرش صبحانه آماده میکند. ساعت 7 پس از کمک در پیدا کردن لنگه جوراب، عینک و کلید و کارت سوخت شوهرش او را تا دم در بدرقه میکند. تا وقتی بچهاش بیدار شود نصف کارهای خانه را کرده. موقع کار به این فکر میکند که چرا با داشتن لیسانس باید خانهنشین باشد. صدها جا رفته فرم پر کرده اما هیچ شغلی گیرش نیامده. ته دل شوهرش از سر کارنرفتنش راضیست... خانم ب از شستن ظرف و جارو و پارو خسته شده. اما چارهای ندارد. بچه که بیدار شد صبحانهاش را میدهد و حاضرش میکند. میروند خرید. بچه با اینکه بلد است راه برود دائم بغل میخواهد و نق میزند. قیمتها نسبت به چند روز قبل بالا رفتهاند. با چند کاسب حرفش میشود. به سختی بارها را به خانه میآورد. سبزی پاک میکند، ناهار میپزد، با بچه بازی میکند، ماشین لباسشویی میزند، دم پای شلوار بچه را تو میگذارد، جمع و جور میکند، همه جا را جارو برقی میکشد. چند بار به تلفن جواب میدهد. بچه را به دستشویی میبرد. حمامش میکند. برایش قصه میگوید، فکر میکند برای شام چی درست کند. برای ناهار فردا... ملافههای تخت را عوض میکند و... شوهرش که از سر کار میاید میپرسد قبضهای برق و تلفن را داده؟! خانم ب میگوید فکر کردم خودت بردهای بدهی؟ دعوا میشود. مرد میگوید پس تو توی این خانه چکار میکنی؟ قهر میکنند. زن شب که شوهرش خوابید خسته میآید کامپیوتر را روشن میکند. در وبلاگش مینویسد: بچهام امروز یه کلمهی بامزه گفت. در سوپر مارکت وقتی بستههای ماکارونی را دید، گفت مامان، ماتالونی. ------ آقای جیم در یکی از کشورهای اروپایی زندگی میکند(مثلا در هلند یا فرانسه) یا در امریکا و یا در کانادا (خلاصه هر جایی جز ایران) چند سال است که مهاجرت کرده. توانسته تا حدودی در آن کشور جا بیفتد. عصر که از سر کار آمده با دوست دخترش به کافهای رفته، شام و گیلاسی نوشیدنی خورده. مقدار متنابهی رقصیده و شب تنها به خانه آمده(اینکه چرا دوست دخترش با او نیامده بر من معلوم نیست). میرود سر یخچال قوطی آبجو خنک در میآورد و مینشیند پشت کامپیوتر. اول میرود به حسابهایش رسیدگی میکند. صورت حسابهایش را میپردازد و بعد به یاد وطن میخواهد سری به سایتها و وبلاگهای ایرانی بزند. او هنوز که هنوز است، هفتهای اقلا سه بار هومسیک میشود. اول میرود سراغ اخبار سیاسی که فشار خونش را شدیدا بالا میبرد و بعد وبلاگها. بهطور تصادفی وبلاگ آقای الف را باز میکند. پست آخرش را میخواند. باورش نمیشود. توی دلش میگوید: عجب احمقی! نظرخواهی آقای الف را باز میکند و هر چه از دهانش(ذهنش)در میآید مینویسد: مرتیکه، به جای اینکه در این سرما به فکر مردم بیخانمان و مردم زلزلهی زدهی بم باشی به رقص دانههای برف فکر میکنی؟ مقدار متنابهی هم فحش چارواداری از آنهایی که در ایران یاد گرفته بود مینویسد. و آخرش مینویسد که شما مردم حقتان همین حکومت است! آقای الف به خانم ب لینک داده و از بخت بدِ خانم ب، آقای جیم یکراست به وبلاگ او میرود! بچهی خانم ب به ماکارونی گفته ماتالونی!!!! چقدر مبتذل! عجب مردم نادان و بیبخاری داریم ما! خوب شد من از آنجا رفتم. با این مردم مگر میشود زندگی کرد؟ آقای جیم گریهاش میگیرد! اما وجدانش قبول نمیکند بدون ارشاد از آنجا برود. پس نظرخواهی خانم ب را باز میکند و هر فحشی که یادش رفته بود برای آقای الف بنویسد به خانم ب میگوید. بعد که کمی آرام شد مینویسد مردهشور تو و بچهات را ببرند. تا وقتی خلق قهرمان ایران در عذابند چرا به فکر چرتوپرتگوییهای بچهی خرس گنده و عقبافتادهات هستی. حیف که من وظیفه دارم از راه دور مواظب کثافتکاری شمایان باشم وگرنه گه میخوردم پایم را در وبلاگ حیفنون و مبتذل شمایان که ورود به آن دون شأن من میباشد بگذارم! آقای جیم سپس به چند وبلاگ دیگر رفته و آنان را هم مقدار متنابهی ارشاد میکند. وقتی قوطی ماءالشعیرش تمام میشود وبگردی او هم به پایان میرسد. احساس میکند برای ملت و کشورش بسیار مفید بوده و با وجدان آسوده سر به بالین میگذارد که در انقلاب بعدی سهمی عظیم داشته. -------- دوسه شب(یا روز) بعد آقای الف و خانم ب و... با کنجکاوی به سراغ نظرخواهیشان میروند ... نقل از وبلاگ زیتون |
||
|
:: لینک ثابت ::
پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386 4:46 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||
|
|
|
|
|
به همين سادگی که کلاغ سالخورده با نخستين سوت قطار سقف واگن متروک را ترک می گويد دل؛ ديگر در جای خود نيست به همين سادگی! شعر از شاعر عشق هميشه ؛ حسین منزوی ؛ |
||
|
:: لینک ثابت ::
چهارشنبه نوزدهم دی 1386 4:49 بعد از ظهر ------ یه نفر
|
|
||